تبليغاتX
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا
پرنده ای لب تنگ ماهے نشستہ بود و بہ ماهے نگاه مے کرد و مے گفت: سقف قفست شکستہ، چرا پرواز نمے کنے؟ 
قالب وبلاگ


شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان تو ام یا زهرا



[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 22:11 ] [ بارانی ]


بـہ تَرَکـ هاے دیوار که ریز می شوم...

تـازه می فهمم ؛

سـر بـه شـا نهے کَسے داشتن و احساس تنهایـے کردن؛

عجیب مَعنے  می دهد!! ...

دیـوار هم که باشے؛ ترکـ بـر می دارے وَقتے

سـر بـه شـانہ ات داشتہ  باشـند و بـه حسابت نیـاورند...!!! ...



[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ] [ بارانی ]

از معلمم شنيدم

صبح روز اول سال

« با محبت جمله سازيد. »

اولي قلم تراشيد:

« من محبت را دوست دارم »

دومي تنور دل بتفتيد:

« مادرم محبت است كلاً »

سومي كه بود دلگير:

« محبت دروغ است »

سبط شاعري هجا كرد:

« از محبت خارها گل مي شود »

يك به يك جُمَل بخوانديم

آخرين نفر ز جا خاست

كودكي يتيم

كم رو

جامه اش دريده بر تن

صورتش لهيده از غم

في المثل

بودنش نبود او بود

جمله را چنين شروع كرد: 

« خدا ما را دوست دارد »

ياد دارم بهترين شد

چون معلم گريه مي كرد

و مي گفت:  « بچه ها گفتم با محبت جمله سازيد.»

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:2 ] [ بارانی ]


من مرده بودم و داشتم در تنهایی عمیقم غرق می شدم

که باد

تو را روی حوصله ام پهن کرد

آفتاب که بتابد

داغ تو تازه می شود

و مه غلیظ آهت

از حوصله ی نمور من بلند می شود

می خواهم صدایت کنم

اما لهجه ام را به خاطر نمی آورم

شیهه می کشم و می گریزم از خودم

با تیر هایی در پهلو

که بی عشق به قبیله ام بر نگشته باشم

من مرده ام و نامم را گم کرده ام

آب بودم یا آتش؟

یا زنی خمیده که بار اندوه می کشید؟

از حافظه ی کلمات بیرون افتاده ام

و شعر هایم که به لعنت تو هم نمی ارزند

نامم را به یاد نمی آورند...


[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:55 ] [ بارانی ]


بین رویای شبانه جستجویت می کنم

نرگس عشق منی هر لحظه بویت می کنم

من تمام غصه ها را در دلم جا داده ام

ناز دنیا را فدای تار مویت می کنم



اللهم عجل لولیک الفرج               
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:5 ] [ بارانی ]


نمی دانم چرا گاهی چشمانم بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری

من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...



[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:11 ] [ بارانی ]


دیگر آن خنده ی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره ی اشک علی تا به ته چاه رسید
چاه فهمید کسی همچو علی تنها نیست


التماس دعا


[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 13:49 ] [ بارانی ]

بیا به سرای علی سری بزنیم
به خانه ای که شکسته درش دری بزنیم

شنیده ام که در این روزها علی تنهاست
بیا به خانه ی بی فاطمه سری بزنیم


التماس دعا


[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 15:39 ] [ بارانی ]


کودکی اندیشید

که خدا چه می خورد

چه می پوشد

و در کجا منزل دارد؟

ندایی آمد

او

غم بندگانش رامی خورد

گناهانشان را می پوشد

و در قلب شکسته ی آنان ساکن است

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 14:8 ] [ بارانی ]







به بهشت نمی روم ...


[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 1:6 ] [ بارانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تاخداهست دگرغصه چرا

زاده ی هفتمین روز بهار
عاشق پاییز
به باران ولی عاشق ترم
و...
منتظر
امکانات وب

آمار سایت

قالب وبلاگ