|
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا پرنده ای لب تنگ ماهے نشستہ بود و بہ ماهے نگاه مے کرد و مے گفت: سقف قفست شکستہ، چرا پرواز نمے کنے؟
| ||
|
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژهای در قفس است حرفهایم مثل یکتکه چمن، روشن بود من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین، گوهر ناپیداییست که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید لحظهها را به چراگاه رسالت ببرید و من آنان را به صدای قدم پیک، بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخنهای درشت و به آنان گفتم: هر که در حافظه ی چوب، ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند میگشاید گره ی پنجرهها را با آه زیر بیدی بودیم برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید آیتی بهتر از این میخواهید؟ میشنیدم که به هم میگفتند: سِحْر میداند، سِحْر! سر هر کوه، رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد خانههاشان، پُر داوودی بود چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سرشاخة هوش جیبشان را پُر عادت کردیم خوابشان را به صدای سفر آینهها آشفتیم ... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 10:19 ] [ بارانی ]
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:56 ] [ بارانی ]
خنده را معنای سرمستی ندان آنکه می خندد غمش بی انتهاست [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 0:2 ] [ بارانی ]
تا ابد این نکته را انشا کنید
پای این طومار را امضا کنید هرکجا ماندید در هر مشکلی رو به سوی حضرت زهرا کنید + منم موندم ... یا زهرا (س) مدد [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 0:1 ] [ بارانی ]
پیمانی را که با خداوند در طوفان
بستی هیچگاه در آرامش فراموش نکن...
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 15:0 ] [ بارانی ]
ومهربانیت از دور چقدر نزدیک است عجیب حس می کنم که جغرافیا دروغ تاریخ است [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 19:0 ] [ بارانی ]
![]()
من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا !
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 15:19 ] [ بارانی ]
از کنار قشنگ ترین ساعت های عمرم که دیگر هیچ وقت برنمی گردد و قدرشان را ندانستم، خواب آلود و گیج گذشتم تا امروز حسرتشان بی چاره ام کند. [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 3:1 ] [ بارانی ]
آهسته گویمت، نکند بشنود رباب، گهواره رادر حراجی بازار دیده اند...
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 7:7 ] [ بارانی ]
چه کسی می داند که تو در پیلهء خود تنـــــــهایی چه کسی می داند که تو در حســـــــرت یک روزنه در فردایی پیله ات را بگشا تو به اندازهء یک پـــــــــروانه، زیبــــــــایی
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 16:17 ] [ بارانی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||